نمیگذارم برود(شهریار)
نمی گذارم برود
مگــــر بــــرای مصلحت نگــه ندارم برود
و گــرنــه نالـــه می کنــم نمیگذارم برود
اگــر هـــوای رفتنش ز سر بـــدر نمی رود
فرصتی اینقدر که من جــان بسپارم برود
همیشه اشک حسرتم بدرقه ساز راه اوست
نشـــد که پیش پای او اشـک نبارم برود
به قـــهر رفتنش ببین که پـا به پـا همی کند
مگر ز لج به روی خود هیـچ نیارم برود
آن گل تازه را که دل به هم فشرد و می رود
بــاری اگـــر نپــژمـــرد ببـر فشارم برود
یـــار روان و شهریار از عقبش بسر دوان
غصــه مخور دل حزین نمی گـذارم برود

چه روزهای سختی است این آغازین روزهای فصل خزان فصل برگ ریزان و فصل گرفتن دلها در افق زرد و قرمز رنگ برگهای درختان پاییزی
و سخت تر اینکه این روزهای زیبا ولی غم آلود را به یاد کسی سپری کنی که روزگار درازی با نغمه های شاعرانه اش سپری کردی و ......... کسی که همیشه دلش پاییزی بود زیبا بود ولی غمگین.... پر از احساس بود و آهنگین و همیشه مصداق این شعر شهریار که :
از زندگانیــــم گله دارد جوانیم شرمنده جوانی از این زندگانیم
وای چقدر تنها شدم چقدر دلم هوس یک غزل ناب کرده است نمی تونم باور کنم خداحافظی دردناکش را..........
خجل شــدم ز جـــوانی که زنــدگانی نیست
به زندگانـــی من فرصت جوانــــــی نیست
من از دو روزه هستی به جــان شـدم بیزار
خــــدای شکـر که این عمر جاودانی نیست
همـــه بــــه گریــه ابـر سیــه گشـودم چشم
در ایــن افق که فروغی ز شادمـانی نیست
نمی دانم بالاخره چه خواهد شد آن مدتی که از سایه محبت و احترام و فضل و ادبیات او برخوردار بودم شاید از بهترین خاطرات زندگیم باشد و به قول شهریار:
خوشا سروی که من در سایه اش از بخت برخوردم
خوشــــا نخلـــی که از شاخ نباتش نیشکــر خوردم
شـــرابی خــــوردم از جـــام لب لعــــل سیه چشمی
که عمـــری از سر مستی به دیوار و به در خوردم
وآر اینکه اگر مصلحت نبود هرگز نمی گذاشتم برود همان که شهریار در غزل اول گفته اما چه می شود کرد شاید تقدیر این بود
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجــــا هست خــــدایا به سلامت دارش
برای مشاهده کلیپ های گیتار اینستا گرام مارو فالو کنید : mahmodreza_shakiba