از بــاده گـــرم نگهــت جــــام گـرفتم

یعنــی که ز چشمـان تو الهام گرفتیم

آشفتگیــم بــــرد بدانجــــای که آخـر

در زلف پـــریشـان تـــو آرام گـــرفتم

بازیچـــه شدن در کف بازیگـر هستی

درسی است که از گــردش ایام گرفتم

راهـــم چو ندادنـــد به دنبــال حقیقت

دستی زدم و دامــن اوهــــام گرفتــــم

بر چهـــره غم بود اگر دیـــده گشودم

از خون جگــر بود اگر جـــام گرفتــم

با یاد تو بر ماه نظـر دوختم از شوق

یعنـــی ز رخت بوسه به پـیغام گرفتم

با مرگ هماغوش شدم در ره وصلت

صـد شکر که از دلبر خود کام گرفتم